تبليغاتX
آشفتگی ها

  خانوم احمدی پرسید :

 

 

- ببینم تو موبایل فروشی آشنا سراغ نداری ؟؟ میخوام موبایل بگیرم با یه گوشی 

 

  معمولی ... ولی می خوام همراه اول باشه .

- نه راستش سراغ ندارم ..

 

... چند روز بعد

 

- خریدما 

 

- ا چه خوب مبارکه

 

 

...چند روز بعد

 

 

موبایلت کو ؟

 

- دست شوهرمه ... آخه اون بیشتر لازم داره

 

- خوب اگه لازم داشت خودش می خرید دیگه ؟

 

  جوابی نداشت

 

 

...چند ماه بعد

 

 

- میخوام یه موبایل بخرم .. ایرانسل باشه

 

- ا مگه موبایل نداری ؟

 

- نه اون که دست مجیده . از اولشم دست اون بود .

 

- این گوشی خوبیه اگه خواستی بگیر از اینا

 

- آره خودم هم خوشم اومده میخرمش .

 

.... روز بعد

 

- ببینم این گوشی اصلا بازی نداره ؟؟

 

- بازی؟؟ بازی میخوای چیکار ؟ خجالت بکش با این سن و سالت (به شوخی )

 

- نه واسه خودم نمیخوام واسه مجید میخوام .

 

  یه علامت تعجب رو سر من

 

....

 

مجید یه مرد 45 ساله است با تحصیلات زیر دیپلم  که  کفتر بازه

 

کارشم پرنده فروشی

 

خانم احمدی میگه :

 

- میدونی نمیتونه از عشقش دست بکشه ...خیلی به پرنده ها علاقه داره ...

 

  خانم احمدی یه زن 36 ساله است که 3 ساله ازدواج کرده لیسانس ادبیات فارسی داره و کارمنده 

 

 

  از کارش خوشش نمیاد . اصولا تنبله و کلا از کارکردن خوشش نمیاد و میگه به محض

 

  اینکه قسط های خونه تموم بشه دیگه نمیام سر کار. ۱۳سال دیگه قسط داره به دو جا

 

  برای یه خونه ...

 

  حقوقشم غیر از قسط برای خودش و پسرش لباس و خرت و پرت میخره

 

  از خرج زندگی مشترک فقط خرج خورد و خوراک پای مجیده ....

 

  (توی ذهنم ... تو هیچ از عشقت نگذشتی به خاطر زندگی کثیف؟)

 

 

 

....چند روز بعد

 

  -ببین این کیف موبایلی که گرفتم قشنگه ؟

 

  -آره مبارکه ولی چرا این رنگی ؟

 

  -خوب من از قهوه ای خوشم میاد

 

  - خوب اگه خودت خوشت میاد که خیلی خوبه مهم اینه که خودت خوشت بیاد .

 

 

..... فردا

  دیروز که رفتم خونه مجید دعوام کرد گفت تو ۳ هزار نومن بابت این کیف پول دادی؟؟

 

  تو چی گفتی ؟؟

 

  هیچی

 

..... همون روز

 

      الو سلام چطوری ؟ ناهار خوردی ؟

     مجید از پشت خط: آره حقوقاتونو ریختن ؟ 

      آره

 

      مجید از پشت خط : خیلی خوب خداحافظ 

 

 

 

سئوال: یه دختر اگه 33 سالش بشه و هنوز ازدواج نکرده باشه حتما باید خودشو بنداز تو

 

چاه یه آدم 42 ساله کفتر باز ؟؟ بعد خونه بخره و مجبور شه 2 نفر دیگه رو یدک بکشه

 

؟؟ نمی تونه تنها باشه و برا خودش حال کنه ؟ حقوقشو خرج خودش کنه ؟؟آزاد زندگی

 

کنه ؟؟

 

 

 

  -راستی چهره مجید بد جوری معتاد میزنه ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:48 توسط آشفته |

 

 

تو این اداره خراب شده که من کار میکنم تنها فرد مجرد خود ـ خودمم بماند که هفته ای یه بار همکاران محترم احساس مسئولیت کرده و باب نصیحتو باز میکنن که چرا ازدواج نمیکنی ؟؟ دیگه وقتشه ... و مگه تو چی میخوای و ... منم خیره میشم به چشماشون بدون لبخند( قابل توجه دوستان که همیشه نیشم بازه به غیر از این موردا ...) که بابا جان به شما چه مربوطه که تو زندگی خصوصی مردم دخالت میکنین ..

هر هزار سال یک بار که بین این همه مراجعه کننده درب و داغون و بعضا بو گندو که تشریف میارن اینجا و خدا رو شکر کاری به بنده ندارن یه آقای خوش تیپ که عطر مارکدار زده و نمیدونه از کجای این اداره خراب شده باید کارشو شروع کنه سر خرو کج میکنه و در شیشه ای رو  که یه علامت ورود ممنوع به قطع یک متر زده روش  نادیده میگیره و صاف میاد سر میز من و میگه ببخشید خانوم ....

منم که طبق معمول رفتم تو مانیتور سرمو میارم بالا که ...

همکارای محترم و محترمه که همگی متوجه قضیه شدن و احساس مسئولیتشون سیخ شده  با سرعت نور خودشونو از اقسا نقاط اداره میرسونن که : خودکارتو یه لحظه بده به من  کاغذ پرینترم تموم شده یه چند تا کاغذ میدی به من

این کامپیوترم هنگ کرده ببین میتونی کاریش کنی  راستی گوشی موبایلتو نمیخوای بفروشی؟؟

از همه تابلو تر اونیه که بهونه پیدا نکرده اومده داره وسایل رو میز منو مرتب میکنه و سوت میزنه(آیکون زدن تو پیشونی و سر و اینا با ادای این جمله با لهجه لری که آی بختم سیا )

بعله جلوی میز ما میشه اتوبان و بنده هم میشم مسئول پخش ملزومات اداری ...

جناب آقای خوش تیپ بیچاره حرف تو گلوش گیر کرده و هاج و واج داره به من نگاه میکنه

منم که چشمام به اندازه ای گشاد شده که هر لحظه امکان داره از کاسه بیافته بیرون با یه لبخند عصبی با دست به در اشاره میکنم و می گم می بخشین آقا ولی اینجا ورود ممنوعه ...

 ....... از من بی عرضه تر پیدا نمیشه .... نگردین

..........

دیروز جمعه بود و من پس از سالها وقت کردم یه دستی به سر و روی این اتاق بدبخت بکشم . بین وسایل یه فیلم پیدا کردم که نمیدونم از کجا اومده بودو من ندیده بودمش . خلاصه نشستیم پاش عجب فیلمی بود از اون فیلما که باید تنها ببینی و با دقت. تا دقیقه ۳۹ دیده بودم که بر خرمگس معرکه لعنت !! یکی زنگ درو زد ... هر چی خواستیم دکش کنیم که مامانینا نیستنو رفتن مهمونی تا آخر شب نمیانو ... به خرجش نرفت که نرفت ... ما هم تا آخر شب موندیم تو کف بقیه فیلم ... فکر نکنم تا سال ۸۷ دیگه ۱ ساعتم وقت خالی پیدا کنم که بشینم پاش ... حیف شد ...

 .......

دیدی بعضی وقتها آدم تو خودشه داره فکر میکنه یا به قول یکی تو عوالم سر می کنه یکی میاد همه چیو به هم میزنه ؟؟

بچه های اداره ما همین طورین ...

داشتم فکر میکردم که چه خاکی تو سر این دیتابیس بریزم که زمان اجرای این گزارشه کوتاهتر بشه حسابی داشتم کلنجار میرفتم که ییهو راننده اداره با یه گوشی ان ۹۵ (نمیدونم چرا زبانش تغییر نمیکنه )

از راه رسید و : میدونی این زوم دوربینش چطوری کار میکنه ؟؟ آها پیداش کردم خودم ولش کن ...

من موندم و این ریلیشن های مزخرف و کاغذ های خط خطی

کجا بودم ؟؟باید دوباره از اول شروع کنم ...

..... انقدر از این آدمای مزاحم بدم میاد ...... از اون بیشتر از اونایی بدم میاد که هیچ کاری ندارنا ولی میان دو رو برت می پلکن

 

پ.ن : بنده دیروز طی یک عملیات جان بر کفانه ۲ ساعت مرخصی گرفتم زود تر رفتم خونه که بشینم اون فیلم کذایی رو ببینم . آقا هر چی گشتم پیداش نکردم . اعصابی از ما به هم ریخت که نگو . لامصب جای حساس فیلم بود آخه . یه جورایی حقیقی بود برام . انگار تجربه کرده بودم . میخواستم ببینم اونم تصمیمی رو می گیره که من گرفتم ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:20 توسط آشفته |

 

 

خر پشته مرموز ترین اسمی _ که به گوشم خورده تا حالا

 

هم اسمش هم وضعیتش تو اون بعد از ظهر های داغ تابستون

 

وقتی مامانو خواب می کردمو جیم می زدم.

 

نمیدونم اونجا چی بود که منو به سمت خودش می کشوند. بچه های دیگه بعد از

 

ظهرهای داغ تابستون بعد از فرار برنامه ریزی شده از دست مامان همه تو حیاط یا

 

کوچه ولو بودن ولی من تو اسباب اثاثه به هم ریخته که تو انباری جایی نداشتن و

 

ناگزیر تو خرپشته بودن غلت میزدم .

 

هر روزم یه چیزی واسه سرگرم کردن خودم یا بهتر بگم تخیلات عجیب غریبم پیدا

 

میشد که دو سه ساعتی منو از داغی هوا غافل کنه .

 

خرپشته چرا اسمش خرپشتس؟؟

 

هنوزم گاهی اوقات میرم تو خرپشته نمیدونم دنبال چی هستم ولی خودمو سرگرم

 

میکنم با عتیقه هایی که از بچگی جمع کردم . گاهی هم میرم میشینم تمرین

 

میکنم . صدا که میپیچه تو راه پله داد همه در میاد .چه کیفی داره ....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 8:39 توسط آشفته |

 

محمود : اقیانوس مواج انسانهای مومن آقااینها هرکدام یه پرچم هستند ( منظورش این بود که اگه هر کدوم اینها نیومده بودن یکی یه دونه پرچم تو ماتحتشون میکردیم . یا اینکه خشتکشونو پرچم میکردیم یا ...)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9:0 توسط آشفته |

 

خواهرا     برادرا

بنده یکساله که دارم برنامه ریزی میکنم فقط برای ۲۲ بهمن ماه یوم ا... یوم ا...

وعده ما فردا صبح میدان آزادی

اگه خواستین منو ببینین من بالای اون مینی بوس آبیه شعار میدم

نشونی اگه خواستین یه بلند گوی سبزی فروشی دستمه با یه چادر ملی سرم

هد بند رهسپاریم با ولایت تا شهادت هم میبندم به پیشونیم رنگشم قرمزه به رنگ شهادت

همه با هم یه مشت دیگه بزنیم تو دهن استکبارینا شاید این دفه جواب داد . آخه ۲۹ ساله هی من میزنم افاقه نمیکنه

حتما بیاین من منتظرمااااااااااا

یه دست نماز جمعه هم میزنیم حال میده

راستی شعارها رو هم تمرین کنین نیام ببینم بلد نیستینا

برادار: ای رهبر آزاده

خواهرا : آماده ایم آماده ...

 

پ.ن : پریروز تو رادیو داشتن راجع به احکام شرکت در راهپیمایی صحبت میکردن .

اومدین غسل یادتون نره .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:24 توسط آشفته |

 

 

 

 

گفتم که نمیشه بی گدار به آب زد

 

ریسکش خیلی بالاس

 

خودتو الاف نکن

 

بچسب به کارت

 

همه مردم آرزو دارن یه همچین جایی کار کنن

 

چیه خوشی زده زیر دلت؟؟

 

....

 

زیر دلم؟؟

 

زیر دلم که خبری نیست

 

کدوم خوشی ؟

 

آره از خوشیه که دارم دیوونه میشم

 

یه ساله دارو ها رو من میخورم نه تو ؟

 

اینارو تو دلم گفتم ...

 

.....

 

 

چرا انقدر دوری؟

 

چون نزدیک که میشم تکراری میشم نه ؟؟

 

....

 

 

میدونی با شخصیتی که من از تو  سراغ دارم مطمئنم که میتونی.

 

مدیریتت حرف نداره

 

وقتی تو شرکت راه میرفتی همه حساب کارشونو می کردن

 

میدونی از اینکه با صدای بلند و محکم صحبت میکردی

 

کیف می کردم

 

مطمئن بودم که ریگی تو کفشت نیست با بقیه سرو کله میزدی

 

بهت مدیونم

 

تو یه بار منو نجات دادی تو شرایط بحرانی

 

حالا هر کاری که از دستم بر بیاد برات انجام میدم

 

....

 

- کی ببینمت ؟

 

- نمیدونم .تو که داری میری منم دارم سعی میکنم که بهت عادت نکنم چون سخته برام

 

- آره راست میگی ؟ اگه یه روز اومدی اتریش بهم سر بزن .

 

- اتریش ؟؟ سرزمین موسیقی ... تایماز... هیچی ...

 

- راستی فردا برمی گردم . از گرگان چیزی نمیخوای برات بیارم ؟ ترکمن میخوای ؟؟

 

- نه برام اسب بیار . مشکی باشه لطفا

 

- سوار کاریت خوبه ؟

 

- ای بد نیست .

 

- هوا سرده خوتو بپوشون صبح که داری میری سر کار... اینجا داره برف میاد

 

....

 

 

ازدواج؟؟

 

فکرشم از سرت بیرون کن

 

بهترینشم که پیدا کنی تف به ذاتش

 

چه برسه که ناتو از آب در بیاد

 

میدونی تو باید بری دنیا رو بگردی

 

چرا خودتوزمین گیر کنی؟؟

 

این روزا اینجا دخترا فقط به این فکر میکن که یکیو پیدا کنن و ...بقیه شو تو دلش گفت

 

ولی تو فرق داری

 

الناز رو ببین

 

همه میگن خوشبخته

 

14 سالش بود که با هم ازدواج کردیم

 

نه بچگی کرده نه جوونی

 

الانم که درگیره منو بچه هاس

 

دلخوشیش به خرید لباسو وسایل خونه است

 

خودتو مسلح کن

 

نمیشه به هیچکی اطمینان کرد

 

....

 

Somebody wants you

Somebody needs you

Somebody dreams about you every night

.

.

.

That somebody is me

 

....

 

 

تو ایوون نشسته بودی آخرین بار که دیدمت زیر آفتاب شهریور ماه

 

به صدای های و هوی ما که تو حیاط عکس میگرفتیم گوش میدادی

 

آخه دیگه اون روزا چشمات خوب نمیدید

 

یه ساعت قبل مامان حسابی بهت رسیده بود

 

ریشاتو اصلاح کرده بوده مژه هاتو که برگشته بود تو چشمت کنده بود با پنس

 

وای که چه دردی داشت

 

ولی بهتر از فرو رفتن تو چشمت بود .

 

همه آماده بودیم که بابا بیاد و ببرتمون

 

هوا خوب بود اون روز خیلی

 

15آبان بود که مسعود زیر بارون شدید زنگ خونه رو زد گفت که رفتی

 

برای اولین بار گریه بابا رو که ندیدم صداشو شنیدمکه درو رو خودش بسته بود .

 

به خودم گفتم کدوم احمقی گفته مرد گریه نمیکنه

 

بابا که داره گریه میکنه

 

از مردی هم نیافتاده هنوز !!

 

شبانه با مامان تو اون بارون بی سابقه اومدن که برای آخرین بار ببیننت

 

وقتی اومدم دفنت کرده بودن

 

ما بچه ها دیر رسیدیم

 

فقط تو شلوغی خونه رفتم تو انباری یا به قول خودت گنجه

 

پالتوت با عصات که من خریده بودم 500 تومن اونم روز مادر اونجا بود ...

 

اون روزا هیچ کس روز پدر نمیگرفت مجبور شدم .

 

...

 

 حالا میخوای چیکار کنی

 

نمیدونم ... مثه خر تو گل گیر کردم

 

چقدر سخته بلا تکلیفی

 

چقدر بعضی وقتها تصمیم گرفتن سخته

 

پاشو یه سر بیا خونه ما

 

....

 

 

بعد از این همه وقت دیدمت

 

شروع کردی گزارش کار به من میدی؟؟

 

قبلا که بهت فکر میکردم همه اینها برام مهم بود ولی آلان نه

 

تازه تو که گفتی به دردم نمیخوری

 

حالا چی شده ؟شیرین زبونی میکنی؟؟

 

اینارو تو خواب دیدم .

 

...

 

لباسمو پوشیده بودم بلند و سفید بود ولی با یه جفت بوت قهوه ای

 

آرایشم اصلا نداشتم

 

چقدرم اعصابم خراب بود

 

آخه عروس که اینطوری نمیشه ؟؟!!

 

مسخره بود

 

 اومده بود دنبالم

 

با کت شلوار نوک مدادی براق و لباس سرخابی براق

 

داشت دکمه هاشو میبست که کراواتو بزنه

 

نگاش که کردم دیدم عمامه سرشه.

 

فکر میکنی کی بود ؟؟ مقام معظم با اون عینک کذایی

 

اینارو تو خواب دیدم

 

... مریم!! جدی جدی داری دیوونه میشیا. اینارو مامان گفت .

 

.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 8:41 توسط آشفته |

برف که میباره با دونه های درشت بازهم

تو هم که نیستی تا دستتو بگیرم زیر دونه های درشت برف قدم بزنیم باز هم

تنها قدم می زنم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:23 توسط آشفته |

زندانی رویای پرواز

 

 

به من بگو آیا

 

آن که تو را در بند کشید

 

فکر تو را نیز میتواند به زندان افکند ؟

 

رویاهایت را پرواز بده ...

 

 

به من بگو آیا

 

آنکس که بدنت را شکنجه میدهد

 

یک لحظه حتا میتواند آزادی ذهنت را تصور کند ؟

 

بگذار رویاهایات اوج بگیرد ...

 

تو آزادی تا زمانی که افکارت هنوز از آن توست .

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 8:9 توسط آشفته |

ظرافت درک یک رابطه به لطافت لمس بالهای پروانه ایست که اگر ندانی چه جنس لطیفی را در میان انگشتان به اسارت گرفته ای تنها اثری از رنگ بر پوستت باقی می ماند و توانایی پرواز یک موجود آزاد را تا آخر عمرش خواهی گرفت .

آشفته

Home
Email
Night Skin