تبليغاتX
آشفتگی ها

میدونی ... حالم ازت به هم میخوره فقط انقدر آدم عوضی هستی که جرات نکردم تا حالا بهت بگم

اگه دیدی این کارا رو برات انجام دادم فقط به خاطر این بود که نتونستم این (نه) لعنتی رو بهت بگم

ازت ترسیدم چون عقده ای هستی جنبه نداری باهات رک صحبت کنن

انقدر آشغالی که ممکن بود موقع خونه رفتن با ماشین بزنی بهم ...

اگه تا حالا زندگیت سر جاشه به خاطر اینه که دلم واسه بچه هات سوخته نخواستم زنت بذاره بره بی ننه بشن

نمیدونم چرا فکر کردی که ازت خوشم میاد که وقت و بی وقت میومدی بالا سرم وا میستادی افاضات می کردی چطور فکر میکردی که حرفاتو قبول میکنم

یه لحظه هم فکر نکردی که دارم تو دلم بهت میخندم بد بخت ؟؟

اینارو  اینجا نوشتم که یادم نره موقع رفتن بگم بهت و  ب.ری.ن.م بهت بعد برم

اینارو داشته باش تا بعد

مرتیکه گههههه

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:46 توسط آشفته |

 

 

 

رفتن ...

تا کجا را نمیدانم اما می دانم که باید رفت تا ؟؟..

تا هر جا که باشد می خواهم با تو باشم حتی تا جهنم

هرچند هیچ تعریفی از جهنم نداشته ام اما

با توخوبست هر جاکه  گفته اند آتشم میزنند

جهنم هم سردمی شود درتپیدن قلبم وقت خواستنت

هنوز ناشناسی

 

حرف بزن ...

صدایت را دوست دارم هنگام زمزمه کردن

حرفهایت برایم غزل است وقتی به چشمانم می نگری و آهسته لب می زنی

آرام ترینم وقتی  هستی

امن ترین مکان میان بازوان توست وقتی پناهم می شوی

برایم بگو

از فردا

با وجود بی اعتمادیم به دنیا

باورکردنی می شود هر آنچه می گویی

دروغ است فردا و حتی لحظه ای بعد از تو

اما باور میکنم اگر بگویی ...

خیره می شوم به چشمانت

مثل همیشه حس خوب اعتماد است

تکیه می کنم به تو

هرچند پشیمانم از گذشته ها ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:37 توسط آشفته |

در پی اعلام خبر انفجار در شیراز مقامات محترم نظریات مختلفی از خودشون در کردن که آخریش گفته احتمالا یه ترقه! بوده که در شب چهارشنبه سوری به بالای محل انفجار پرتاب شده و تا پریروزا عمل نکرده بوده حالا چی شده که ترکیده نمیدونیم و در دست بررسی است !

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:26 توسط آشفته |

 

وقتی یه پروانه توی قلبت بال بال می زنه

درهای قلبت رو باز کن

بذار پرواز کنه

دنبال پروانه برو

لحظه های خوب منتظرن ...

...

نگرانی ؟!

من به تمام قانون های نوشته و نانوشته پایبند بوده ام

حتی تمام تابو ها را رعایت کرده ام

تنها قانون شکنیم مربوط به دل بود

اما تغییر کرده ام ...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 8:25 توسط آشفته |

۱۷ سالش بود

همه همکلاسیامون حسابی رو اومده بودن از اون قیافه بچگی در اومده بودیم و تو شیطنت های جوونی

لاغر بود و کشیده بدون هیچ گونه پستی و بلندی . رو اینکه کسی از رو مانتو برجستگی باسنشو ببینه حسابی حساس بود . کافی بود یکی سر به سرش بذاره تا تمام رخ قرمز بشه از خجالت .ولی از اینکه سینه هاش خیلی کوچیک بود همیشه ناراحت بود می گفت همش دعا میکنم بزرگ شن . بعد با خنده میگفت انقدر دعا میکنم می ترسم یه روز صبح پاشم ببینم دو تا تپه روم سبز شده ...

دیدمش حالا ۲۷ سالشه کشیده و خوش اندام به آرزوشم رسیده بود خندیدم و از کنارش رد شدم

منو نشناخت ...

....

بارون میبارید و هوا یه کم خنک بود امروز

۱۷ ساله بودم و بودن

با هم چقدر این خیابونا رو گز می کردیم . ساعت ۱۲ که میشد از بند جیم استفاده میکردیم به بهانه نهار خوردن ساعت ۱:۳۰ برمی گشتیم مدرسه سر کلاس خانم جزی نگاهمون می کرد و هیچی نمیگفت . بی سر و صدا به ترتیب میرفتیم سر نیمکتا می شستیم ردیفای آخر سه ستون

۹ نفر بودیم

یاد اون اکیپ ۹ نفری ۱۸ ساله هم افتادم که همراه ما همه اون خیابونا رو گز میکردن از دبیرستان روبرویی

ساعت ۱۲ تا ۱:۳۰ بعد از ظهر

...

سر امتحان ریاضی ۵ برگه هارو عوض کردیم همه ۱۵ به بالا شدیم ۹ نفری

...

کتاب تموم نشده بود و مجبور شدن برامون کلاس تقویتی بذارن روز جمعه

فرغون سرایدار وسیله نقلیه این ۹ نفر تو حیاط مدرسه آزاد روز جمعه بی ناظم و مدیر

...

بومب صدای شلیک خنده این ۹ نفر تو آزمایشگاه بعد از شکستن همه بشر های مرتب روی میز و بعدشم جیم فنگ

...

از اون ۹ نفر ۵ تاش ازدواج کردن و بچه دار شدن

۱ نفر به بیراهه رفت

۳ نفر باهم دانشگاه رفتن . با هم سر کار رفتن با هم کوه میرن با هم مسافرت

...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:0 توسط آشفته |

ساعت ۷ صبح ۱۵ اردیبهشت ۸۶ داشتم قدم زنان از یه را میانبر که تازه کشفش کرده بودم( یه منطقه مسکونی که بین دو تا خیابون اصلی قرار گرفته و وسطش یه باغچه یا چه میدونم یه پارک محلی با درختهای ردیف کاج ) رد میشدم برای اینکه زودتر برسم و هوا هم بخورم زدم وسط باغچه و از کنار درختها و علفهای هرز خیلی خوشگل که بدون نظم همه جا رشد کرده بودن رد میشدم  . معمولا با قدمهای بلند و سریع بدون اینکه کسی صدای پامو بشنوه راه میرم . ولی اون سریع و بدون صداتر از من میدوید . تا چند قدمی از پشت سرم هنوز متوجهش نشده بودم وقتی بهم رسید یک لحظه ترس برم داشت تو ذهنم سریع شروع کردم شرط و شروط واسه خدا رسم کردن که آی حواست هست من خودمو دارم می سپرم دست تو ها .  من وقتی میترسم خشکم میزنه و خفه میشم . هیچ صدایی ازم در نمیاد . دستاشو گذاشت دور کمرم و به سادگی بلند کردن یه لیوان منو از رو زمین بلند کرد برعکس همیشه از ترس طوری جیغ زدم که طنین صدام همه رو خبر دار کرد . همه بچه هایی که منتظر سرویس مدرسه همراه مادراشون ایستاده بودن همه آقایونی که داشتن میرفتن سر کار و میدیدم ولی انگار هیچ کس منو نمیدید همه داشتن دنبال منشا صدا میگشتن . نمیدونم چی شد که یه دفعه ولم کرد و پا گذاشت به فرار سریع و بی صدا تا وقتی که به آخر باغچه نرسیده بود نتونستم برگردم خشکم زده بود ولی وقتی برگشتم دیدم داره سوار ماشین میشه تنومند بود و کاملا مشخص که ورزشکار. ولی صورتشو ندیدم . نتونستم پلاک ماشینشم ببینم . زدم زیر گریه تمام بدنم می لرزید از ترس تازه بعد از ۵ دقیقه به خودم اومدم ولی هنوز کسی منو ندیده بود . از باغچه اومدم بیرون و با سرعت که نه چون نای راه رفتن نداشتم  بالاخره خودمو رسوندم به اداره از جلوی در همه فهمیدن یه اتفاقی افتاده خودمو رسوندم به میزم و نشستم به گریه کردن . با پلیس تماس گرفتم . گفتن هیچ کاری از دست ما بر نمیاد . گفتم میدونم ولی شما هیچ گشتی ندارین این اطراف ؟مشخصاتشو میتونم بدما . گفتن نه خانوم انقدر نیرو نداریم که واسه همه جا گشت بذاریم .ولی اگه بخواین میتونین برین کلانتری محل یه شکایت تنظیم کنین .تلفنو قطع کردم و به خودم لعنت فرستادم .نگاهم افتاد به همکارا که فضولیشون گل کرده بود هی سرک میکشیدن و پچ پچ می کردن . حالم از همه به هم میخورد چون جایی که باید دخالت کنن نمیکنن ولی دقیقا وقتی باهاشون کاری نداری میخوان تو تمام سوراخ سمبه های زندگیت سرک بکشن .

هنوزم وقتی تنهام دائم پشت سرمو چک میکنم . از همه میترسم . هنوز تنم میلرزه وقتی یادم میاد

فقط نمیدونم چی شد که ولم کرد . چون به راحتی میتونست ببرتم ولی نبرد ...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:59 توسط آشفته |

 

سلام به همه

بنده باید عرض کنم که هیچ اتفاق خاصی نیافتاده ....

من همونیم که بودم و این طور که بوش میاد فروردین و اردیبهشت و تا اسفند هم هیچ چیز بهتر از این نمیشه و از ۶ فروردین همه چی از اونی که بود خرابتر شد .( اینم جواب تستایی که داده بودم )

هر چی فکر میکنم بیت اول کامل یادم نمیاد         دام راهم شکن طره گیسوی تو بود

من (بیچاره یا سرگشته ؟؟) هم از اهل سلامت بودم ؟؟  

خوب چه ربطی داشت؟؟!! ... مگه باید ربطی هم می داشت؟؟ مثه اینکه یادتون رفته من آشفته ام .

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 7:53 توسط آشفته |

ظرافت درک یک رابطه به لطافت لمس بالهای پروانه ایست که اگر ندانی چه جنس لطیفی را در میان انگشتان به اسارت گرفته ای تنها اثری از رنگ بر پوستت باقی می ماند و توانایی پرواز یک موجود آزاد را تا آخر عمرش خواهی گرفت .

آشفته

Home
Email
Night Skin