تبليغاتX
آشفتگی ها

 

 

 

فرض کن تو یه اتاق هستی که در به ظاهر بازه ولی اجازه خروج نداری

فرض کن تواین اتاق تنها نیستی و تعدادی آدم هم اونجا هستن که :

یه تعدادی رو می شناسی و یه تعدادی رو نه

چند تاشون رو دوست داری و نمیتونی نادیده بگیریشون

 

یکی از اینا فکر میکنه هر جا بره آسمون همین رنگ و تلاشی نمیکنه

یکی داره خودشوبه در و دیوار می زنه

یکی بقیه رو می چاپه و دروغ تحویلشون میده

یکی فکر میکنه قهرمانه و از این بهتر نمیتونه باشه

یکی تو هپروته

یکی یواش یواش سر بقیه رو زیر آب میکنه

یکی بی دست و پاست و آویزون بقیه اس

همه دروغ میگن یا به خودشون یا به بقیه یا هردو

و...

 

تو میخوای بری بیرون ولی انقدر ذهنت مشغوله که رفتن برات مثل آرزو شده

کندن و رفتن خیلی سخته چون اتاق رو دوست داری فقط شرایطش رو نمیتونی تحمل کنی

موندنت هم خطرناک شده ممکنه خودت و بقیه رو به خطر بندازی

از طرفی فکر میکنی موندن هم گره ای رو باز نمیکنه

رفتن برات یه ریسک بزرگ و پرهزینه است

موندن فرورفتن تو لجن

جالبه که همه هم فکر میکنن کله ات بو قرمه سبزی میده ... 

چی کار می کنی؟؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 توسط آشفته |

سالن خلوته و هر کی سرش به کارشه

 

تلفنش زنگ می زنه و جواب میده

پشت خط خانومشه که گویا حال مساعدی نداره خیلی آروم و با حوصله باهاش صحبت می کنه

 

من بیرونم عزیزم

چی ؟ نه نرفتم ...

الان ساعت چنده ؟

(ساعت 10 صبحه )

خوب خیلی زود بیدار شدی ... طبیعی که حالت بد میشه دیشب به خاطر بچه بیدار بودی باید بیشتر استراحت کنی ...

نه نرو عزیزم یه کم دیگه استراحت کن

قول بده که استراحت می کنی...

باشه زود بر می گردم 

 

تلفنش که تموم شد به چهره همکارا نگاه کردم

 

خانوم ن از جاش پا میشه و میاد بالا سرم

می پرسه شنیدی ؟

لبخند می زنم و میگم آره ...

میگه من اگه در حال مرگ هم باشم به شوهرم بگم دارم میمیرم بهم میگه پاشو خودتو لوس نکن شام و بیار که دارم از گرسنگی میمیرم

تا حالا فکر می کردم با همه سختی هایی که میکشه از زندگیش راضیه اما اشک تو چشاش جمع شده بود .

بلافاصله خانوم خ خودشو میرسونه به ما میگه خاک بر سرت لیلا با این شوهر کردنت و می زنه تو سرش ...

آقای ک که فکر می کردم از بقیه بیشتر حالیشه در حالی که داشت از جلوی میزم رد می شد از نگاه من متوجه سئوال تو ذهنم شد با خنده گفت اه اه حالت تهوع بهم دست داد .

من اون اقا رو که با تلفن صحبت می کرد نمیشناسم ولی این سه تا آدمو خوب می شناسم

چه چیزی باعث میشه که ماها به همسرانمون اینطوری نگاه کنیم ؟

من مجرد هستم و تجربه ای ندارم ولی از شما می پرسم اگه متاهل هستین و یا اگه مجرد آیا تا بحال موضع خودتون رو مشخص کردید که با همسرتون چطور برخورد کنید . طوری که باعث بشه دیگران به رابطه شما غبطه بخورن . آیا با اون آقا موافق هستید یا شما هم تو ای مواقع حالت تهوع می گیرید .

تا حالا به انسان بودن طرف مقابلتون فکر کردین؟

اگه دوستش ندارید که هیچ باید مشکلتون رو اساسی حل کنید

ولی اگه دوستش دارین چطور باهاش برخورد می کنین ؟

آیا خوب صحبت کردن با همسرتون و احترام گذاشتن بهش رو افت و عار می دونین ؟

آیا همسر شما استحقاق این رو نداره که باهاش مثل یه انسان برخورد کنید ؟ آیا همسر شما وظیفه داره  سرویس های روزانه و شبانه بده و در وظیفه خطیر تولید مثل سربلند بیرون بیاد و اگه لازم شد بیرون از خونه هم کار کنه و ... بعد برای شما سرشکستگی باشه اگه جلوی دیگران باهاش خوب صحبت کنین . چون ممکن دیگران فکر کنن شما آدم ضعیفی هستین ؟!

نگین اینطور صحبت کردن اصلا تو خون ما نیست که نمیتونم قبول کنم

آخه دیدمتون وقتی با دوست دختراتون صحبت می کنین و می خواین به قول خودتون مخشو بزنین...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:55 توسط آشفته |

 ۳۲سالشه با پرنده هاش درد دل میکنه و هر کتابی که فکرشو بکنی خونده

ظاهرش آرومه وبه سر وضعش خیلی نمی رسه ... به خاطر کتابهای غیر قانونی! که می خونده از مدرسه اخراج شده و دیپلم هم نداره

مهربون و دوست داشتنی و مودب

روزنامه می خونه به شدت از ساعت ۷ تا ۹ صبح ... معتقده ۹ به بعد دیگه بیات شده

هنوزم رو صفحه های روزنامه عکس آدم بدا رو دست کاری می کنه بعضی ها رو با خودکارای رنگی آرایش می کنه برای بعضی ها هم شاخ می ذاره

گاهی اوقات که عصبانی میشم فقط نگاه می کنه و با سکوتش آرومم میکنه

اهل نصیحت کردن نیست ولی تو موقعیت هایی که همه واسه نصیحت بالا منبر رفتن فقط لبخند می زنه انگارمی خواد بگه اینا واسه اینکه بتونی دوام بیاری تو زندگی وحشیانه ای که برای به وجود اومدنش نقشی نداشتی لازمه ...

آزاد اندیشه  مثل همه مرغ عشق ها و قناری هایی که تو خونه اش آزادن

هنوزم وقتی یاد عشق از دست رفته اش میافته اشک تو چشماش جمع میشه و خودشو قایم میکنه انوقته که سیگار پشت سیگار ...

تا حالا فقط راجع به عشقی که رهاش کرده ازش چرا شنیدم ... انگار هنوز بعد از سه سال نتونسته باهاش کنار بیاد برعکس همه ناخوشی های که بهشون عادت کرده و پذیرفته

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:30 توسط آشفته |

مشکلات همیشه باعث می شه که انسان قدمهای بزرگ تر و محکم تری برداره و انگیزه پیدا کنه و تصمیم بگیره که مشکل رو از سر راهش برداره و فردا رو بهتر بسازه

وقتی پست قبلی رو می نوشتم حسابی عصبانی بودم و ناراضی از اینکه چرا زندگیم این طوریه و چرا هر کاری که می خوام بکنم به در بسته می خورم و اینکه با این آدمای احمق همکارم ولی تا حالا انقدر مشکلات آزارم نداده بود که تو دو هفته قبل ... و این باعث شد که یه تصمیم بزرگ بگیرم و این یه جهش بزرگ تو زندگی من خواهد بود . اینو اینجا نوشتم که چند ماه دیگه که دوباره خوندمش بازم درس عبرت بگیرم انقدر ناله نکنم ...

پ.ن ۱ : امروز تایماز رفت ...

پ.ن ۲ : از همه دوستای گلم که کامنت گذاشته بودن واسه پست قبلی سپاسگذارم

پ.ن ۳:همکنون دو تا پست گذاشته که به فکر وادارم کرد البته الان که نه باید یه دو ساعتی وقت بذارم براش شایدم بیشتر اگه دوست داشتین سر بزنین

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:40 توسط آشفته |

انقدر گوشتون به چاپلوسی و حرافی و چه می دونم تعارف تیکه پاره کردن عادت کرده که وقتی یکی رک و راست باهاتون صحبت میکنه شوکه می شین ... یا مات و مبهوت بهش نگاه می کنین که انگار داره به یه زبون دیگه حرف می زنه ...

نه آقا جان دارم به فارسی روان باهاتون صحبت می کنم چرا متوجه نمیشین ... من حوصله ندارم تعارف کنم یا زیر آبی برم واستون بعد که دیدمتون لبخند ملیح بزنم و سر اینکه کی اول از در رد بشه وقتمو تلف کنم . من با صدای بلند و واضح صحبت می کنم و مستقیم به چشمتون نگاه می کنم و مثل بسیجیان جان بر کف با فرق سرتون صحبت نمی کنم یا به زمین خیره نمیشم چون حواسم پرت میشه به سنگای کف زمین .

من نمی شنوم وقتی میگین با ما به از این باش که با خلق جهانی ... بابا مگه شما چه فرقی با بقیه دارین که باید تفاوت قائل بشم . این گوشاتونو باز کنین اصل حرفو بشنوین ...

خوشحالم که دیگه بعد از این همه وقت فهمیدین که رک صحبت می کنم ولی متاسفام که فکر میکنید من اشتباه می کنم و بهم می گین تو که طاقه ات پشت و رو نداره

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:41 توسط آشفته |

 

می دونم که دلت شکسته

می دونم که تنهایی ... خسته شدی

میدونم که میخوای از خودت فرار کنی

از مردم فرار کنی

از همه اونا که دردت رو تسلی ندادن و یه زخم دیگه بهت زدن

کاش بتونی

می دونم که از دست من کاری بر نمیاد

کاش می تونستم ...

راست می گفت بابا : یه درد اگه آدمو نکشه حتما محکمترش میکنه

و تو محکم ترین شدی در تحمل بی وفایی

گفتی می خوای خاطرات رو اینجا دفن کنی و بری

آرزو می کنم بتونی

و همونطری که خواستی دعا میکنم که

دل کسی رو نشکنی چون خودت دردشو چشیدی

سعی میکنم برنامه هامو طوری بچینم که یه روزی

دور یا نزدیک

دوباره بتونم ببینمت

راستی ...

با اسب ها چه کردی ؟

یادته ... تو عاشق اسب بودی و من هم

دوست داشتم یه بار دیگه باهات مسابقه می دادم

برو به هر جا که می خوای

آرزو می کنم بتونی فراموش کنی لحظه های درد رو

و دلت آروم بشه

برو شاید رفتن مرهم دردت بشه

برو شاید با رفتن حس پرواز هم بهت دست داد .

 

                                                                                             

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:39 توسط آشفته |

ظرافت درک یک رابطه به لطافت لمس بالهای پروانه ایست که اگر ندانی چه جنس لطیفی را در میان انگشتان به اسارت گرفته ای تنها اثری از رنگ بر پوستت باقی می ماند و توانایی پرواز یک موجود آزاد را تا آخر عمرش خواهی گرفت .

آشفته

Home
Email
Night Skin