تبليغاتX
آشفتگی ها

 

هوا خیلی گرمه وقتی به طبقه سوم می رسم دیگه نفس ندارم با همون حالت وارد میشم و اولین کسی که چشمم بهش می خوره زرد و خاکستریه  با قدی که از همه بلندتره و تو جمعیت شاخص .

ازش دورم بی صدا ایستادم تا از خانم منشی یه سئوال بپرسم . به زحمتی خودشو می رسونه این طرف و دستشو میذاره رو میز و شرو ع میکنه به ضربه زدن با چهار تا انگشتش . نه حرفی میزنه و نه من می تونم حتی سرمو بالا بیارم تا یه بار دیگه نگاهش کنم .

........

انقدر پر انرژیه که من شر و شور در مقابلش مثل یه برکه آرومم

........

اسمو از رو لیست میخونه و قبل از اینکه جواب بدم تو فکر فرو می ره انگار براش آشناست و سالهاس که دنبال شخصیت الصاق شده به این اسم میگرده .

- بله

اسمو دوباره و سه باره تکرار میکنه و باز فکر میکنه

اینبار با صدای بلندتر می خونه انگارجوابمو نشنیده

- بله منم

 سرشو از رو لست بلند میکنه و بهم نگاه میکنه میگه پس چرا جواب نمیدی و زل میزنه تو چشمام انگار میشناسه وگم کردشو پیدا کرده ...

- شمایین ؟؟

..........

نشستم رو صندلی و زل زدم به کتاب نمیخونمش فقط تو فکرم . میاد کنارم میشینه و با صدای آروم یه چیزی میگه که نمی شنوم .صندلیشو میکشه جلوتر و همینطور که  دستشو گذاشته زیر چونش زل میزنه بهم . سنگینی نگاهش که تمام صورتم رو می کاوه نمیذاره به افکارم ادامه بدم . نگاهش میکنم و سرمو به علامت اینکه کاری داشتی تکون میدم ...

یه کاغذ مچاله تو دستشه که میذاره تو دستم و دستمو نگه میداره طوری که نتونم فعلا چروکای کاغذ رو بازکنم .

- تو امروز چته ؟

- هیچی فقط خیلی خسته ام

- باشه امروز سر به سرت نمیذارم

- پس شانس آوردم که دلت برام سوخت ... لبخند میزنم و باز زل میزنم به کتاب

باز با نگاهش میره به عمق وجودم ...

هنوز کاغذ تو دستمه و هنوز نمیتونم چروکاشو باز کنم .

یه نفس عمیق میکشه و سریع میزنه بیرون

.........

احساس میکنم یه حفره وسط قفسه سینم هی داره بزرگتر میشه ...

........

اسمو از رو لیست میخونه و منتظر جواب می مونه

جوابی نمیاد

حفره منو بلعیده و دیگه نیستم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:54 توسط آشفته |

 ب . ن : بعد از ۳ روز سر و کله زدن با شبکه داغون اداره امروز بالاخره همه چی رو ردیف کردم ...

راستی تولدم مبارک

روبروم ایستاده بودی

با خنده هایی که گوش آسمون رو کر می کرد

کشیده و بلند

خاکستری و زرد

چشمهامو که باز کردم

دیگه نبودی ...

....

دلت یه جای دیگه س

چشمات داره دروغ میگه

....

احتیاط ! جاده لغزنده است

نگاهت سر می خوره و رد میشه

....

دلتنگیهامو قورت میدم

دیگه به کسی نمیگم که وقتی چشمامو باز میکنم نباشه

ناپدید شه ...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:17 توسط آشفته |

ظرافت درک یک رابطه به لطافت لمس بالهای پروانه ایست که اگر ندانی چه جنس لطیفی را در میان انگشتان به اسارت گرفته ای تنها اثری از رنگ بر پوستت باقی می ماند و توانایی پرواز یک موجود آزاد را تا آخر عمرش خواهی گرفت .

آشفته

Home
Email
Night Skin