تبليغاتX
آشفتگی ها

 

دکمه مانتوش دقیقا جایی که رو سینه اش می بست کشیده میشد همیشه

اینبار باز شده بود دکمه ش و لباس فیروزه ایش معلوم بود از مقابل .

رییس نگاهشو دوخته بود به دکمه و پرسید : اگه یکی تو موقعیت من بهت پیشنهاد ازدواج بده قبول میکنی ؟؟

لبخند زدو گفت نمیدونم بهش فکر نکردم ولی اگه بخوام قبلش حتما با خانومش مشورت میکنم .

خوش اندام بود با پوست گندمی و با دندونای خرگوشی وقتی میخندید گونه هاش می شکفت خیلی زیبا نبود برعکس همسرش که صورت خیلی قشنگ و سفیدداشت  ولی کوتاه قد بود  با سینه های بد فرم .

.....

صورتشو آورد نزدیک انقدر که نفسهاش تو صورتم بود

نگاهش از رو صورتم رد شد و به نقطه ای نامعلوم پشت سرم خیره شد .ترکیب زرد و خاکستریش مثل همیشه نبود یه غمی داشت ...خاکستریش بیشتر شده بود .

هوا خیلی گرم بود

دستشو حلقه کرد دور کمرم و یه کم سرشو برد عقب

- با اینکه اینجایی همش احساس دوری می کنم ازت

- چرا من که هنوز هستم

- نمیدونم

-هنوز سر قولت هستی ؟؟

- امروز ریسس بهم پیشنهاد ازدواج داد آخه دکمه مانتوم بازم باز شده بود . با صدای بلند می خندم .

-تو چی بهش گفتی ؟؟

- گفتم باید با خانومت مشورت کنم

 لبخند میزنه

- یادت باشه از این به بعد مانتو جلوبسته بپوشی می ترسم کار دستت بده این دکمه

از تو جیبش یه کاغذ مچاله در میاره و میذاره تو دستم 

- بازش نکن تا وقتی که برم

....

دلش شور میزد از وقتی شنیده بود که چشم رییس دنبالشه

نمیتونست چیزی بگه می ترسید ناراحتش کنه

دیگه زرد نبود اصلا همش خاکستری انقد که به سیاهی میزد .

....

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:46 توسط آشفته |

روزنامه اعتماد روز یکشنبه رو داد دستم و گفت این قسمت رو بخون . خوندم ولی تیتر دیگه ای جلب توجه کرد . بازگشت روح استالین به روسیه .

موضوع از این قراره : قراره یه نظر سنجی تو روسیه انجام بشه که از طریق اون مردم یکی از شخصیتهای مشهور روسی رو در صد سال گذشته انتخاب کنن که معرف و نماد روسیه باشه . کسی که روسیه رو به دنیا معرفی کنه . بگذریم که در مراحل اولیه هست و استالین و بعداز اون تزار در رده بالا قرار دارند و چرا استالین و چرا سلطنت و ...

تو ذهنم این سئوال مطرح شد که اگه بخوایم این نظر سنجی رو برای ایرانیها مطرح کنیم ما چه کسانی رو داریم برای انتخاب؟؟

یه کم فکر کردم و یکی رو در ذهنم انتخاب کردم

ازش پرسیدم به این فکر کردی که ما چه کسی رو انتخاب کنیم که به بهترین نحو ایران رو معرفی کنه ؟

گفت خونه پرش کریم خان زند که تازه اونم خیلی عادل نبوده و اگه از نظر قدرت بخوایم انتخاب کنیم نادر شاه  افشار باشه . گفتم نه اگه بخوایم به عقب تر بریم که خوب من کوروش رو انتخاب میکنم به خاطر حقوق بشر ولی منظورم صد سال گذشته است . گفت خوب رضا خان . دقیقا همین تو ذهن خودم بود.

می دونی جدای از اینکه چطور بر سر کار اومد و ایران در اون زمان تو چه بحرانی بود و یا اینکه حکومت سلطنتی و ... رضا خان ایران رو از حالت قومی قبیله ای بیرون آورد و تا حدودی زندگی مدرن رو معرفی کرد و کارهای زیادی روانجام داد ولی یه سئوال دیگه مطرح میشه ما به غیر از چند تا اسم برای عنوان کردن از نظر ادبی و هنری وسیاسی  ... به کسی اجازه رشد دادیم که حالا مطرح کنیم و بخوایم انتخابش کنیم واسه جهانی شدن . و اینکه با این جوی که در حال حاضر حاکم هست و سطح اطلاعات مردم آیا میشه کسی رو معرفی کرد . بماند که این محمود گل گلاب ما رو به اندازه کافی جهانی کرده که دیگه احتیاجی به این جنگولک بازیها نداریم واسه معرفی کردن خودمون . آخر سر میدونی بهم چی گفت ؟؟ گفت اگه یه همچین بحثی مطرح بشه اینجا مردم از ترس اینکه فردا بهشون کوپن ندن دقیقا کسی رو انتخاب میکنن که بعضیا می خوان .مثل پیاده روی های خانوادگی؟!! و یا نمازجمعه های صف دشمن شکن !!

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:57 توسط آشفته |

 

قرار بود هر کی دیر رسید برای بقیه بستنی بخره

با نهایت سرعتی که میتونستم رفتم ولی نشد

در رو که باز کردم نیشش تا گوشش باز شدو گفت برای من شاتوتی بخرررر!! خاکستری بود وقتی خندید

گفتم خیلی سعی کردم که به موقع برسم ولی نشد ... باشه .

رفتم تو خیابون از دو جا پرسیدم شاتوتی نداشتن تلفن زدم گفتم شاتوتی ندارن طعم دیگه بگیرم ؟؟

گفت من امروز بستنی سالار شاتوتی می خوام منو که می شناسی ؟؟؟

گفتم آره ناجوررر؟؟

سر خیابونو گرفتم به سمت بالا به یه سوپر مارکت رسیدم رفتم داخل دیدم دو تا پسر قد بلند پشت یخچالها دارن با هم یه کارایی میکنن ولی فقط سرشونو میدیدم که در حال بوسیدن هم بودن .

از تعجب خشکم زد و در عین حال خیلی برام جالب بود . آخه اجرای زنده شو ندیده بودم . متوجه من نشدن منم صبر کردم کارشون تموم شه . البته من آدم فضولی نیستما ولی خیلی خوشم اومد که ببینم آخرش چی میشه . کار که به اتمام رسید تازه متوجه من شدن .با لبخند گفتم ببخشید من اصلا نمیخواستم مزاحمتون بشم اتفاقی دیدم . فروشنده گفت دیدی؟؟ گفتم همشو که نه چون یخچال مزاحم بود . گفت حالا امرتونو بفرمایید !. گفتم ۷ تا بستنی شاتوتی ... خوب مثل اینکه ماچشون جواب داد چون این یکی شاتوتی داشت .پول رو دادم و برگشتم .

نیم ساعتی گذشته بود .

بهم گفت کجایی یه ساعته ؟؟

رفتم جلو و طوری ایستادم که بقیه متوجه نشن چی میگم و آهسته براش تعریف کردم چی دیدم .

گفت اِ... کاش منم بودم حالا چرا چشات داره برق می زنه ؟؟

گفتم آخه بستنی با طعم خاص خیلی دوست دارم ...

گفت :منم ولی حیف که الان وقت بستنی های دلخواه نیست ... باشه برای بعد حالا برو بشین .

زرد زرد شده بود مثل آفتاب .

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:16 توسط آشفته |

ظرافت درک یک رابطه به لطافت لمس بالهای پروانه ایست که اگر ندانی چه جنس لطیفی را در میان انگشتان به اسارت گرفته ای تنها اثری از رنگ بر پوستت باقی می ماند و توانایی پرواز یک موجود آزاد را تا آخر عمرش خواهی گرفت .

آشفته

Home
Email
Night Skin