تبليغاتX
آشفتگی ها

 

اولین باری که سخت گریه کردم ترسده بودم . به خاطر دروغی که باورش کرده بودم . اون روز انقدرگریه کردم که کارم به بیمارستان کشید ولی هیچکس نفهمید قضیه چیه برعکس همیشه که مامان با یه نگاه متوجه همه چی میشد .

البته به قول دوستان اشک بنده تو آستینمه و همیشه با یه تلنگر احساسی گریه میکنم. همه میگن گریه حیله آخر زنهاست .اما حاضرم قسم بخورم که حتی یک قطره از دریای اشکی که ریختم برای فریب نبوده همیشه تخلیه احساسی بوده و همیشه سعی میکنم که پنهانش کنم اما گریه نکردن به نظرم سخت ترین کاریه که ممکنه از خودم بخوام .

امروزم برای خودم گریه کردم انقدر که به هق هق افتادم به خاطر اینکه بهم توهین شد و تحقیر شدم تاحالا به خاطر محافظه کاری که جامعه بهم تزریق میکرد حرکتی نکردم اما امروز تصمیم گرفتم پرواز کنم .تمام کسانی که فکر می کنن پادشاه علم و دانایی هستن بلند ترین و قشنگترین پرواز رو می تونن تماشا کنن .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:44 توسط آشفته |

 

دارم فکر میکنم که چه طورخودمو از مخمصه ای که توش گیر کردم  نجات بدم که یه چیزی محکم می خوره پشت گوشم و جاش می سوزه... دوباره با کش پول نشونه گیری کرده  ...

بدون اینکه برگردم به سرعت دمپایی مو در میارم و برمی گردم  محکم پرتش میکنم طرفش همزمان جیغ میزنم و میگم بی شششششور

بهش نمیخوره و قاه قاه بهم میخنده . وقتی می خنده همه رنگای خاکستریش  محو میشه .

-         تو باید یه کم تمرینتو در امر پرتاب دمپایی بیشتر کنی عزیزم ... هاها ها  

همیشه به هدف میزنه و به موقع جاخالی میده ،  ولی من افتضاحم .

-         که چی بشه تازه بشم مثل تو ؟؟

 چون کاری از دستم برنمیاد برای اینکه خودمو خالی کرده باشم میگم برات متاسفم که همه زندگیت شده کش پول ... من کارای مهمتری دارم که بهشون برسم و ژست آدمای مهم رو می گیرم  ولی از ته دل دوست دارم یه بارم که شده دمپاییم به هدف بخوره ...

 

.....

 

لم داده رو کاناپه و داره آلبالو خشکه میخوره  میرم نزدیک و از ظرفش یکی برمیدارم و میذارم تو دهنم .

-         میدونی وقتی سر به سرت میذارم کیف میکنم ... و دلش قیجوجه میره

- بالاخره یه روز حسابتو میرسم

همینطور که اطراف هسته رو تو دهنم تمیز میکنم ( خیلی خوشم میاد از این حالت که تمیز تمیز بشه) حسابی تو دهنم تفیش میکنم و محکم فوت میکنم طرفش و غش غش می خندم . اونم میخنده

-         چی شد حالت خوب شد ؟؟ امروز از دنده چپ پاشده بودیا

-         نه بابا مشکل که حل نشد فقط به یه جایی رسیدم که دیگه هیچ غلطی نمیتونم بکنم ...

-         ای بابا سخت نگیر دنیا دو روزه

-         آره میدونم ولی مسئله حیثیتیه

-         برو بابا توهم همه چیو ناموسی میکنی همیشه

-         راس میگی من خیلی سخت میگیرم

-         خدا بزرگه همه چی درست میشه

-         باز تو رفتی بالای منبر

 

......

 

-         می خوام یه مدت تنها بشم

-         آره میدونم به خاطر همینه که اون نوشته هارو بهت دادم .نخوندیشون که ؟

-         نه

-         می دونستم که به این مرحله میرسی به خاطر همین گفتم  وقتی رفتم بخونشون

....

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:19 توسط آشفته |

 

 

بعضی وقتها یه نگرانی تو وجودته که همش داری ناخودآگاه خودتو می خوری یا زندگی برات سخت می گذره همش بی تابی ولی اصلا نمیدونی چرا ... دلیل این همه تشویش و نگرانی چیه ... بعد یه اتفاقی می افته ... اتفاق که نه یه کاری رو که باید انجام می دادی تمومش می کنی .یه تعهد داشتی حالا انجامش می دی ...  شب می خوابی و صبح که پا میشی می بینی چقدر سبک شدی انگار یه کوه رو شونه هات بوده و حالا گذاشتیش زمین ...

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:2 توسط آشفته |

ظرافت درک یک رابطه به لطافت لمس بالهای پروانه ایست که اگر ندانی چه جنس لطیفی را در میان انگشتان به اسارت گرفته ای تنها اثری از رنگ بر پوستت باقی می ماند و توانایی پرواز یک موجود آزاد را تا آخر عمرش خواهی گرفت .

آشفته

Home
Email
Night Skin