بعضی وقتها یه نگرانی تو وجودته که همش داری ناخودآگاه خودتو می خوری یا زندگی برات سخت می گذره همش بی تابی ولی اصلا نمیدونی چرا ... دلیل این همه تشویش و نگرانی چیه ... بعد یه اتفاقی می افته ... اتفاق که نه یه کاری رو که باید انجام می دادی تمومش می کنی .یه تعهد داشتی حالا انجامش می دی ... شب می خوابی و صبح که پا میشی می بینی چقدر سبک شدی انگار یه کوه رو شونه هات بوده و حالا گذاشتیش زمین ...
+
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:2 توسط آشفته
|
ظرافت درک یک رابطه به لطافت لمس بالهای پروانه ایست که اگر ندانی چه جنس لطیفی را در میان انگشتان به اسارت گرفته ای تنها اثری از رنگ بر پوستت باقی می ماند و توانایی پرواز یک موجود آزاد را تا آخر عمرش خواهی گرفت .